!...واژه واژهء قلبم را می بافم ؛ شاید لباسی شود از درددلهایم برای باد
کاش میشد عشق همراهیم کنه! وقتی روی برگها قدم میزنم و بارون،روی گونه هام ترانه میخونه !
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
21:24 توسط tiny dandelion|
آبان داره تموم میشه ، مثل آبان های سالهای قبل ! و شاید آذر هم،بسادگی،عبور خواهد کرد!!
پ.ن:پاییزهای تنهایی ،بی تو !!
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
13:49 توسط tiny dandelion|
مُشتاقانه چشم میدوزم به پنجره ای که وقتی باز بشه ، نور امید درون ِ قلبم خواهد درخشید!!
پ.ن:خدایا ... میشه زودتر پنجره امیدواری رو باز کنی ؟!
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت
21:53 توسط tiny dandelion|
بی جنبه تر از دلم،ندیدم !!
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت
10:5 توسط tiny dandelion|
تو مسیری افتادم که دلم تند تند داره قدم برمیداره و عقلم مُدام داره بهم ایست نشون میده !!
پ.ن:کاش نمیدونستم !! کاش نمیدونستم !!
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
21:31 توسط tiny dandelion|
برگ ِ زرد ِ پاییزم ! همچون خاک ،بی منت،در آغوشم بگیر
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
10:53 توسط tiny dandelion|
خاکستر ِ روح خسته م رو باد میبره ، تو رو خواب !!
پ.ن:دارم می سوزم از تب! فقط پنی سیلین نگاهت درمونم میکنه !
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
19:40 توسط tiny dandelion|
حس بدی دارم،...مثل قاصدکی که لابلای بوته های خار گیر کرده !
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت
21:1 توسط tiny dandelion|
تب دارم، ...اما تو رو ندارم !
پ.ن:مثل همیشه !!
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
21:53 توسط tiny dandelion|
فقط یه جرعه عشق لازمه،تا باور کنی دوستم داری!
پ.ن.۱:دخترکم!با نبض ِ رویای تو قلبم میتپه!
پ.ن.۲:خدایا...از رگ گردن بهم نزدیکتری!پس بذار زمزمهء حضورتو واضح تر از این،کنار ِ گوشم بشنوم
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
14:52 توسط tiny dandelion|
مهربونی به خیلی از مردم نیومده.چون تا محبت میکنی یا بهت میگن نیتت چیه ؟ یا میگن آدم بیکار!!
پ.ن:خدایا ...تداوم صله رحم ، با این مردم احمق خیلی سخته !
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت
22:27 توسط tiny dandelion|
میخوام خوش بین باشم و تردید نکنم که بزودی با تو خواهم بود!
پ.ن:اونقدر منتظر میمونم؛تا با چشمام ببینم "خوش بینی" واقعیت داره !
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت
20:59 توسط tiny dandelion|
بوی سوخته میاد !! به گمانم سیمهای ذهنم اتصالی کرده !!
پ.ن:کاش واقعا دوستم داشت!!
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت
22:0 توسط tiny dandelion|
باز هم رانده شدم!!!
پ.ن:خدایا، قسم میخورم تمام تلاشمو بکنم تا همونی بشم که تو میخوای !! اجابتم کن !! اجابتم کن !! اجابتم کن !!
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت
22:9 توسط tiny dandelion|
از مرگ نمیترسم؛ اما از خشم خدا ، خیلی میترسم !!
پ.ن.۱:میگن خدا انسان رو خلق کرد تا بهش لطف کنه ! خدایا قبول !! اما کاش لطفت به من بیشتر میشد و درست بعد تولد،برمیگردوندیم پیش خودت؛پاک و معصوم و بی غم !
پ.ن.۲:دارم دق میکنم...راست گفتن ،با صدهزار مردم ، تنهایی!!
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت
21:54 توسط tiny dandelion|
دستام خیلی سرده.خیلی سرد نه !!! خیلی خیلی خیلی سرد !!
پ.ن:مگه میشه روحم لحضه لحظه با تو باشه ،اما جسمم دنیا دنیا ازت فاصله داشته باشم ؟!
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت
13:29 توسط tiny dandelion|
میگن خدا رو سه بار ، از ته دل صدا کنی جوابتو میده !!! چندین بار اینکارو کردم . بازم تکرار میکنم ...
پ.ن:خدایا ...خدایا ...خدایااااااااااااااااااااااا
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت
21:40 توسط tiny dandelion|
کاش حضورت پررنگتر از اینها بود!! اونقدر که میتونستم با درخشش چشمات،خورشید روزگارمو پرحرارت بکشم تا توی این سرما یخ نزنمو حتی با مهربونی نسیم ِ قلبت، قاصدکهای روحمو پرواز بدم
پ.ن:برای دیدنم میای!!...اما وقتی آروم و بی سلامه، چه فرقی با نیومدنت داره؟!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت
11:53 توسط tiny dandelion|
هیچ چیز برام عاشقانه تر از این نیست که سرمو نوازش کنی و من توی چشمهات غرق بشم. یا.. نه ...شاید عاشقانه ترین لحظه ی ما،کنار آخرین پلهء پُل هواییه ؛وقتی که من از پله ها پایین میام ،و تو، با چشمهای مهربونت ،در انتظارم لبخند زنان، ایستادی !!
پ.ن.۱:من اینهمه به فکر توأم و تو ... بی خیال منی !!؟
پ.ن.۲:راستی... خودتی؟! گفتی اسمت چی بود؟!!
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
19:30 توسط tiny dandelion|
هیچ شکنجه ای دردناک تر از این نیست که یه مرد دوستت داشته باشه و صادقانه اینو بهت بگه؛اما برای رسیدن به تو هیچ تلاشی نکنه و قدمی بر نداره !!
پ.ن.۱:کم کم داره از هرچی جنس مذکره بدم میاد!!
پ.ن.۲:بیچاره دخترک تنهای من!چشم و امیدش به وعده ایه که معلوم نیست تحقق پیدا میکنه یا نه !! ... متاسفم نفسم ! متاسفم !!
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
21:54 توسط tiny dandelion|
نگاه پُر هوست،به لبخند ِ بی ریای لبهات دَر !!
پ.ن:حرفهای صادقانه م ،توی مُرداب دل گرفتار شده ! آخه گفتن ِ حرفای دل، هزینه گزافی مثل دلشکستن روی دست آدم میذاره
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت
18:25 توسط tiny dandelion|
میخوام چشماتو بنوشم ! عین قهوهء غلیظ و تلخ اما تسکین دهنده
پ.ن:راستی! قهوهء سیاه هم وجود داره؟ همرنگ چشمات؟!
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت
19:23 توسط tiny dandelion|
تو بغلم آروم میگیره - دخترکم - وقتی خوابش میاد. از این بابت مطمئنم؛خصوصاً وقتی تو آغوش بقیه مادرا این صحنه رو بارها و بارها تجربه میکنم !
پ.ن.۱:رفتار عجیبیه که دنبال یه وجه مشترک بین خودش و من میگرده؛قطعاً ،وقتی که این مسائل هیچ وقت بینمون حائز اهمیت نخواهد بود !
پ.ن.۲:یه پاییز دیگه شروع شده،خیلی وقته !یه پاییز تنها توی کوچه ها و خیابون ؛یه پاییز دل انگیز و سرد ،بدون همقدم !!
پ.ن.۳:کاش فقط یه بار نشون میدادی که درک میکنی دل قاصدک تند تند برات تنگ میشه. آخه دلم همیشه تنگت میشه،همیشه !!!
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت
13:27 توسط tiny dandelion|
من و پل ، پل و تنهایی،تنهایی و من، ... چقدر شبیه هستیم ما سه تا، به هم !!
پ.ن.۱:از ارتفاع پرهیز میکنم اما ، مدام پُل هوایی سر راهم میکارن.آخرش یه روز کار دستم میده ، همین پُل ها؛ و تنهایی!
پ.ن.۲:نمیدونی وقتی احوالمو میپُرسی،چه قندی تو دلم آب میشه!
پ.ن.۳:من دیگه به این قندآب عادت کردم! دیگه دلمو به اینجور احوالپرسیا خوش نمیکنم
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت
18:52 توسط tiny dandelion|
میخوام بمیرم ...
پ.ن.۱:از دست تو ...
پ.ن.۲: برای تو ...
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت
6:46 توسط tiny dandelion|
من هر نفس، دلم برات تنگ میشه ؛تو هر نفس، از من بیزار! من از دوری عشقت در رنجم ،تو از اصرار دستام !
پ.ن:چرا هیچ چیز ما با هم جور در نمیاد آخه؟!
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت
23:27 توسط tiny dandelion|
بیزارم از سرگردانی
پ.ن:چشمهام خسته س! چقدر خوابم میاد !(؟)
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت
15:56 توسط tiny dandelion|
وقتی دلم هوای آق بابا رو میکنه ، دیگه مهم نیست کی و کجام ! مهم اینه دلم براش تنگ میشه . درست مثل حالا که دلم لرزید و براش اینو نوشتم ، شاید یه روز باور کنه " بی نهایت دوستش دارم "
پ.ن: کاش وقتی در آیینه نگاه میکنی ، تا چشم در چشمان مهربانت ، شفافیت درونت را باور کنی ؛ یاد چشمان من بیفتی که همیشه ، در حسرت یک خیره شدن در آن چشمهای بی همتاست !آن لحظه ، که بدون هیچ وقفه ثانیه ای، شفافیت روح پاک و مهربانت را ، باور دارد
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت
14:31 توسط tiny dandelion|
برای رفتن حاضرم!کفشهایم کو؟! یادم رفت ... سهراب آنها را برداشت و به صدایی که میگفت"کفشهایم کو ؟ "، بخشید
پ.ن:بی تابم،این روزا خیلی بی قرار "نفس"م هستم ! دختر گلم !! دعا کن از انتظار برای درآغوش کشیدنت ناامید نشم ! دعا کن!!
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت
14:18 توسط tiny dandelion|
چی میشد بیای به دیدنم ؟!!
پ.ن:کاش هیچ جمله ای مفهوم دلتنگی نداشت
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت
19:4 توسط tiny dandelion|