!...واژه واژهء قلبم را می بافم ؛ شاید لباسی شود از درددلهایم برای باد
چشمهایی که مرا چه اتفاقی گم کرده اندپ.ن: هیهات !!
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت
6:8 توسط tiny dandelion|
... و خدایــــی که(میگویند)همین نزدیکی است!!؟!پ.ن: ... و قاصدکی که این جمله را_هنوز _ باور دارد!!
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت
6:24 توسط tiny dandelion|
دم از غمگینی واژه های قاصدکــ و ساز ِ باد میزنند و بالله که نمیدانند اینجاست، تنها پناهگاه ِ تلخ بودنم
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت
6:23 توسط tiny dandelion|
انعکاس ِ نهایت مهربانی در چشمهای تو؛ و انفجار ِ بی قراری، در قلب ِ من !
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت
6:18 توسط tiny dandelion|
دلشان خوش است به همین خوشی های کوچک؛ و من در اضطراب ِ خوشی زودگذر ِ آنها
پ.ن:دلم خواب ِ روی ماه ِ "نفس" رو میخواد. آخه دلتنگتم دخترکم !!
نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت
6:59 توسط tiny dandelion|
می شود آیا فراموشت شوم ؟!پ.ن: بعید نیست، گویا
نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت
6:20 توسط tiny dandelion|
شگفتا از آغاز زمستان، به این سردی!!!پ.ن:هیزم های قلبم نم خورده ... چه مصیبتی !!
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت
6:6 توسط tiny dandelion|
رویای با تو لبخند زدن، از ماتم ِ بی تو قدم زدن , غم انگیزترهپ.ن: برای فراموش کردنت، برام دعا کن
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت
21:20 توسط tiny dandelion|
به دنیا آمدم _ امروز _ باری دیگر، به امید ِ روزی با تو شکفتن !
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت
23:17 توسط tiny dandelion|
بخاطر تبریک ِ روز آغازینم آمد؛ بخدا همین برای عاشق ماندنم کافیست
پ.ن:با تو، در سرای بلورین ِ قلبم جشن میگیرم میلادم را، ...در عین ِ بی تو بودن!
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت
21:15 توسط tiny dandelion|
امشب تمام ِ در و پنجره های ذهنم بازه، برای ورود ِ هرچی دغدغه و غم و اضطرابپ.ن:جایی هست که تمرکز بفروشن؟!
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت
20:48 توسط tiny dandelion|
بی تو چیزی کم ندارم، جز حواسمو
پ.ن:دیشب خواب دخترکمو دیدم."نفســم" چه لبهای شیرینی داشت...
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت
13:33 توسط tiny dandelion| |
برای گریه کردن، بهانه ای سزاست!پ.ن:همان غصهء همیشگی ِ اشک های بی بهانه از قلبی بهانه گیر
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت
16:29 توسط tiny dandelion|
در پاسخش ماندم؛ هنگامیکه پرسید "حاجتی داری؟"پ.ن:این روزها، بندگان خدا سوال و پرسش و تنبیه م میکنند.حس غریبی دارم. شبیه قاصدکی در باران
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت
16:16 توسط tiny dandelion| |
رفتی به این اُمید که برگردی؛ و گفتی"خداحافظ"، به اُمید دیداری و سلامی دوباره پ.ن.1:تا خدا چی بخواد!!...و شاید هم...نخواد !!(؟)
پ.ن.2:کی میدونه تو دل ِ خدا چی میگذره؟!
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت
11:52 توسط tiny dandelion|
عین یک شمع، تا میام با امیدواری شعله ور بشم؛ تندباد ِ ناامیدی خاموشم میکنهپ.ن:این قصه هم تموم شد...عاشقانه اما تلخ !
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت
11:31 توسط tiny dandelion|
دلشکسته و دلتنگ تر از همیشه،از عدالت ِ خدا گله کردم
پ.ن:شگفتا که خدا در جسم ِ مادر ظهور و از خود دفاع کرد!!!!!!!!
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت
13:44 توسط tiny dandelion| |
سراغت را از من میگیرند!! غافلند از اینکه، من هم از تو بی خبرم
پ.ن:ای غافل از من
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت
23:34 توسط tiny dandelion|
به بطالت میگذرد؛ لحظه های سرگردان و مملو از سوال !
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت
12:8 توسط tiny dandelion|
خدا رحمت کنه دلمو؛ که زیر پا له شد و صداش در نیومد!!
پ.ن:پادشاه فصل ها پاییـــــــــــز ... روز و شب از یاد تو لبریـــــــــز (آه بلند و دااااغ)
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت
20:57 توسط tiny dandelion|
نمی تونم با امید زندگی کنم؛ وقتی که ناامیدی تمام ِ وجودم رو تخسیر کرده!
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت
11:5 توسط tiny dandelion|
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت
22:2 توسط tiny dandelion|
و دوباره خستگی جشن ِ غدیر و افسوس های تکراری هرسال و، ... جای خالی ِ تو!
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت
0:19 توسط tiny dandelion|
عید غدیر که از راه میرسه، غم تمام وجودمو فرا میگیره... بوی محرم و غبار اندوه و باز ... چشمهای به راه ...
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت
23:22 توسط tiny dandelion|
به آسانی فراموشت میکنم؛ سخت تر از گریه های شبانه ام !!
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت
21:58 توسط tiny dandelion|
با دقت گوش کن!! فکر کنم قلبم خوابیده
پ.ن:شایدم مُرده!
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت
20:34 توسط tiny dandelion|
دیگر باران نمی بارد! آسمان خوب میداند بی تو، زیر باران کیفور نمی شوم
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت
22:8 توسط tiny dandelion|
وای از لحظه ای که سر کلاس، اسم عشق و ازدواج بیاد !! بیچاره همکلاسیم،... بیچاره من !!
پ.ن:یک عاشق ِ دلسوخته که در انتظار ۲۹ آذره، تا سوپرایزم کنه. و یک معشوق ِ دل بُریده که اصلاً معلوم نیست یادش مونده سالگرد آغاز شدنم نزدیکه !!
پ.ن: اگه هزاربار؛هربار ی زمان و ی مکان ِ متفاوت به دنیا بیام، باز هم "دوستت خواهم داشت"!!
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت
19:5 توسط tiny dandelion| |
هر روز عاشق تر از دیروز، ...از تو بیزار میشم
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت
21:30 توسط tiny dandelion|
بارها در پی عشق ؛ و اینبار، فراری از عشق!!
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت
0:25 توسط tiny dandelion|